تبليغاتX
پاسبان پاسارگاد
" آخرین روز درس "
 
آن روزمدرسه دیرشده بود ومن بیم آن داشتم که موردعتاب معلم واقع گردم علی الخصوص
که معلم گفته بود: درس دستورزبان خواهدپرسید ومن حتی یک کلمه ازآن درس نیاموخته بودم.
به خاطرم گذشت که درس وبحث مدرسه رابگذارم و راه صحراپیش گیرم.هواگرم ودلپذیربودومرغان
دربیشه زمزمه ای داشتند.این همه خیلی پیشترازقواعد دستورخاطرمرابه خودمشغول می داشت
امادربرابراین وسوسه مقاومت کردم وبه شتاب راه مدرسه راپیش گرفتم...
وقتی ازپیش خانه ی کدخدامی گذشتم دیدم جماعتی آنجاایستاده اند و اعلانی راکه بردیواربود
می خوانند.دوسال بودکه هرخبرملال انگیزی که برای ده می رسید از این جامنتشرمی گشت
ازاین رومن_بی آن که درآنجاتوقفی کنم باخوداندیشیدم که «بازبرای ماچه خوابی دیده اند؟»
آن گاه سرخویش گرفتم وراه مدرسه درپیش و باشتاب تمام خودرابه مدرسه رساندم...
درمواقع عادی اوایل شروع درس شاگردان چندان بانگ وفریادمی کردند که غلغله ی آنها به کوی
برزن می رفت. باآوازبلند درس راتکرارمی کردند وبانگ وفریادبرمی آوردندومعلم چوبی راکه
همواره دردست داشت برمیزمی کوبید ومی گفت «ساکت شوید!»
 آن روزهم من به گمان آن که وضع همان خواهدبودانتظارداشتم که درمیان بانگ وهمهمه ی شاگردان
آهسته وآرام به اتاق درس درآیم وبی آن که کسی متوجه ی تاخیرورودمن گرددبرسرجای خودبنشینم ...
 
امابرخلاف آنچه من چشم می داشتم آن روزچنان سکوت وآرامش درمدرسه بودکه گمان می رفت
ازشاگردان هیچکس درمدرسه نیست.
ازپنجره به درون اتاق نظرافکندم شاگردان درجای خویش نشسته بودندومعلم باهمان چوب
رعب انگیزکه همواره دردست داشت دراتاق درس قدم می زد.لازم بودکه دررابگشایم ودرمیان آن
آرامش وسکوت وارداتاق شوم. پیداست که تاچه حدازچنین کاری بیم داشتم وتاچه اندازه ازآن
شرم می بردم امادل به دریا زدم وبه اتاق درس واردشدم لیکن معلم بی آنکه خشمگین وناراحت
شودازسرمهرنظری برمن انداخت وبالطف ونرمی گفت:«زودسرجایت بنشین نزدیک بوددرس را
بی حضورتوشروع کنیم! »
 
ازکنارنیمکت هاگذشتم وبی درنگ برجای خودنشستم.وقتی ترس وناراحتی من فرونشست وخاطرم
تسکین یافت تازه متوجه شدم که معلم ما لباس ژنده ی معمول هرروزرابرتن نداردوبه جای آن لباسی
راکه جز در روز توزیع جوایز یا درهنگامی که بازرس به مدرسه می آمد نمی پوشید،برتن کرده است
گذشته ازآن تمام اتاق درس را ابهت وشکوهی که مخصوص مواقع رسمی است فراگرفته بوداما آن
چه پیشترمایه ی شگفتی من گشت آن بودکه درانتهای اتاق برروی نیمکتهایی که درمواقع عادی
خالی بود جماعتی راازمردان دهکده دیدم که نشسته بودند.کدخدا ومامورنامه رسانی وچندتن
دیگرازاشخاص معروف درآن میان جای داشتند وهمه افسرده ودل مرده به نظرمی آمدند.پیرمردی که
کتاب الفبای کهنه ی همراه داشت آن رابرروی زانوی خویش گشوده بودوازپس عینک درشت وستبربه
حروف وخطوط آن می نگریست ...
هنگامی که من ازاین احوال غرق حیرت بودم معلم رادیدم که برکرسی خویش نشست وسپس
باهمان صدای گرم اماسخت که هنگام ورود با من سخن گفته بودگفت:«فرزندان من این بارآخراست
که من به شما درس می دهم.دشمنان حکم کرده اندکه درمدارس این نواحی زبانی جز زبان ملی تدریس
نشود، زبان مردمان پایتخت ... !
معلم تازه فرداخواهدرسید واین آخرین درس به زبان مادری شماست که امروزمیخوانید.
ازشماخواهش دارم که به درس من درست دقت کنید. »
این سخنان مراسخت دگرگون کرد.معلوم شدکه آن چه بردیوارخانه ی کدخدا اعلان کرده بودند
همین بودکه:«ازاین پس به کودکان ده آموختن زبان مادری ممنوع است.»آری این آخرین درس زبان
مادری من بود...
مجبوربودم که دیگرآن رانیاموزم وبه همان اندک مایه ای که داشتم قناعت کنم.چه قدرتاسف
خوردم که پیش ازآن ساعت های درازی راازعمرخویش تلف کرده وبه جای آنکه به مدرسه بیایم به
باغ وصحرارفته وعمربه بازیچه به سربرده بودم.کتابهایی که تاهمین دقیقه درنظرمن سنگین وملال
انگیز می نمود دستورزبان وتاریخی که تا این زبان به سختی حاضربودم به آن نگاه کنم اکنون برای
من درحکم دوستان کهنی بودندکه ترک آنهاوجدایی ازآنهابه سختی ناراحت ومتاثرم می کرد.
 
درباره ی معلم نیزهمین گونه می اندیشیدم.اندیشه آنکه وی فردا ما را ترک می کند ودیگراورانخواهم
دید خاطرات تلخ تنبیهاتی راکه ازاودیده بودم وضربات چوبی راکه ازاوخورده بودم ازصفحه ی
ضمیرم یک باره محوکرد.
معلوم شدکه به خاطرهمین آخرین روزدرس بودکه وی لباس های نو خود را برتن کرده ونیزبه همین
سبب بود که جماعتی ازپیران دهکده ومردان محترم درانتهای اتاق نشسته بودند.حتما تاسف داشتند که
پیش ازاین نتوانسته بودندلحظه ای چندبه مدرسه بیایند و نیزگمان می رفت که این جماعت به درس
معلم ماآمده بودندتا ازاوبه سبب چهل سال رنج شبانه روزی ومدرسه داری وخدمت گزاری قدردانی
کنند...
دراین اندیشه هامستغرق بودم که دیدم مرابه نام خواندند.می بایست که برخیزم ودرس راجواب بدهم.
راضی بودم تمام هستی خودرا بدهم تا بتوانم باصدای رسا وبیان روشن درس ودستورراکه بدان
دشواری بود از بربخوانم اما درهمان لحظه ی اول درماندم ونتوانستم جوابی بدهم وحتی جرات نکردم
سربردارم وبه چشم معلم نگاه کنم.
دراین میان سخن اوراشنیدم که بامهرونرمی می گفت: فرزندم تورا سرزنش نمی کنم زیراخودبه
قدرکفایت متنبه شده ای.می بینی که چه روی داده است؟
آدمی همیشه به خودمی گوید وقت باقی است درس رایادمی گیرم اما می بینی که چه پیشامدهایی ممکن
است روی دهد.افسوس،بدبختی مااین است که همیشه آموختن رابه روزدیگر وا می گذاریم.اما کدام روز دیگر ؟ اکنون که این مردم که به زوربرماچیره گشته اند... ؟؟؟
حال آنها حق دارندکه ما راملامت کنندوبگویند:«شماچگونه ادعادارید که قومی مستقل هستید وحال
آنکه زبان خودرانمی توانید بنویسید وبخوانید؟» بااین همه فرزندم تنها تودراین کارمقصرنیستی.همه ی
ماسزاوارملامتیم.
پدران ومادران نیزدرتربیت وتعلیم شما چنان که باید اهتمام نورزیده اند وخوش ترآن دانسته اندکه
شمارا به دنبال کاری بفرستند تا پولی پیش تربه دست آورند.من خود نیزمگردرخورملامت نیستم؟آیابه
جای آن که شمارابه کاردرس وادارم بارها شما را سرگرم آبیاری باغ خویش نکرده ام وآیاوقتی هوس
شکاروتماشا به سرم می افتادشما را رخصت نمی دادم تا درپی کارخویش بروید؟
 
آنگاه معلم ازهردری سخن گفت وسرانجام سخن رابه زبان ملی کشانیدوگفت:«زبان مادرشمارشیرین
ترین و رساترین زبان های عالم است وماباید این زبان را در بین خویش همچنان حفظ کنیم هرگزآن
راازخاطرنبریم.
زیرا وقتی قومی به اسارت دشمن درآیدومغلوب ومقهوربیگانه گردد تاوقتی که زبان خویش راهمچنان
حفظ می کند همچون کسی است که کلیدزندان خویش رادردست داشته باشد.آنگاه کتابی برداشت
وبه خواندن درسی ازدستورپرداخت.تعجب کردم که باچه آسانی آن روزدرس رامی فهمیدم.هرچه می
گفت به نظرم آسان می نمود.گمان دارم که پیش ازآن هرگزبدان حد باعلاقه به درس دستورگوش نداده
بودم واونیزهرگزپیش ازآن باچنان دقت وحوصله ای درس نگفته بود.گفتنی ست که این مرد نازنین
میخواست پیش ازآنکه ماراوداع کند ودرس رابه پایان بردتمام دانش ومعرفت خویش رابه ما بیاموزد وهمه ی معلومات خودرادرمغزما فروکند.
چون درس به پایان آمد نوبت تحریر وکتابت رسید معلم برای ماسرمشق هایی تازه انتخاب کرده بودکه
بربالای آن هاعبارت «میهن سرزمین نیاکان زبان ملی» به چشم می خورد.این سرمشق هاکه به
گوشه ی میزهای تحریرما آویزان بودچنان می نمود که گویی درچهارگوشه ی اتاق درفش ملی مارابه
اهتزازدرآورده باشند.نمی توان مجسم کردکه چه طورهمه شاگردان درکارخط ومشق خویش سعی
می کردند وتاچه حد درسکوت وخموشی فرورفته بودند.درآن سکوت وخموشی جزصدای قلم که
برکاغذ کشیده می شد صدایی به گوش نمی آمد.بربام مدرسه کبوتران آهسته می خواندند ومن درحالی
که گوش به ترنم آنهامی دادم پیش خوداندیشه می کردم که آیااینهارا نیزمجبورخواهندکرد که سرود
خودرابه زبان بیگانه بخوانند؟
گاه گاه که نظرازروی صفحه ی مشق خود برمی گرفتم معلم رامی دیدم که بیحرکت برجای خویش
ایستاده است وبانگاه های خیره وثابت پیرامون خودرامی نگرد او می خواست تصویرتمام اشیای
مدرسه راکه درواقع خانه ومسکن اونیزبوددردل خویش نگاه دارد.او چهل سال تمام بودکه وی دراین
حیاط زندگی کرده بود و دراین مدرسه درس داده بود.تنهاتفاوتی که دراین مدت دراوضاع پدیدآمداین
بودکه میزهاونیمکت ها براثرمرورزمان فرسوده وبیرنگ گشته بود و نهالی چند که وی درهنگام
ورودخویش درباغ غرس کرده بوداکنون درختانی تناورشده بودند.
 
چه اندوه جان کاه ومصیبت سختی بودکه اکنون این مردمی بایست تمام این اشیای عزیزراترک کند ونه
تنهاحیاط مدرسه بلکه خاک وطن رانیزوداع ابدی گوید.
بااین همه قوت قلب وخون سردی وی چندان بودکه آخرین ساعت درس رابه پایان آورد.
پس ازتحریرمشق درس تاریخ خواندیم.آن گاه کودکان باصدای بلندبه تکراردرس خویش پرداختند.یکی
ازمردان معمّردهکده که کتاب رابرزانوگشوده بودوازپس عینک ستبرخویش درآن می نگریست با
کودکان هم آوازگشته بود و با آنها درس راباصدای بلندتکرارمی کرد.صدای وی چنان باشوق وهیجان
آمیخته بودکه ازشنیدن آن برماحالتی غریب دست می داد وهوس می کردیم که درعین خنده گریه سرکنیم. دریغا!
خاطره ی این آخرین روزدرس همواره دردل من باقی خواهندماند.دراین اثنا وقت به آخرآمد . . .
وظهرفرارسید ودرهمین لحظه صدای شیپورسربازان بیگانه نیزکه ازمشق وتمرین بازمی گشتند
درکوچه طنین افکند.معلم بارنگ پریده ازجای خویش برخاست.تاآن روزهرگزوی درنظرم چنان پرمهابت وباعظمت جلوه نکرده بود. گفت:
«دوستان،فرزندان،من...من...»
اما بغض واندوه صدادرگلویش شکست.نتوانست سخن خودراتمام کند.سپس روی برگردانیدوپاره ای
گچ برگرفت وبادستی ازهیجان ودردمی لرزید برتخته سیاه این کلمات راباخط جلی نوشت :
 «زنده بادمیهن!»
آنگاه همان جاایستاد،سررابه دیوارتکیه داد وبدون آنکه دیگرسخنی بگوید با دست به ما اشاره کردکه «تمام شد. بروید،خدانگهدارتان باد!»
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 13:27  توسط فرشته | 

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 12:55  توسط فرشته | 
پاسداري از زبان، پاسداري از وطن است. واژه‌ها از دست مي‌روند چنانكه شهرها و سرزمينها و جانها.
ملتي كه زبان، سرزمين و جان خويش را از دست بدهد چه هويتي دارد؟ ديگر ملت نيست.
 واژة بيگانه بر زبان نياور، هنگامي كه واژة بيگانه بر زبان مي‌آوري بدان كه بر آن چيره نيستي و از درون با خويش بيگانه مي‌شوي. اگر بزرگترين و استوارترين شهرهاي كشور را از دست بدهيد چندان مهم نيست كه كوچكترين و ناچيزترين واژه را از زبانتان كنار گذاريد. سرزمينها تنها با شمشير به تصرف در نمي‌آيد؛ با زبان نيز مي‌توان كشورگشايي كرد. بدان كه دشمنانت تو را چندان به زير سيطرة خويش مي‌كشند كه واژه‌هاي مادري را از زبانت پاك كنند و واژه‌هاي خود را بر زبانت روان سازند. ملتي كه واژه‌هاي خويش را كنار نهاد ديگر ملت نيست...
برادرم زبان چونان تني است كه بيماري واگير بر آن مي‌تازد، من بيماريهاي واگير زبانها و مرگ آنها را بياد دارم. اين واگيرها بيشتر در مرزهاي كشور است و آنجا كه ملتها به  هم نزديك اند  و آميزش دارند،وجود دارد ...
همزبانم دو ملت با هم مي‌جنگند و آشتي مي‌كنند، اما دو زبان هرگز با هم آشتي نمي‌توانند كرد. هنگامي كه دو ملت در آرامش و مهرورزي با هم زندگي مي‌كنند، زبانهايشان پيوسته با هم در نبردند، هنگامي كه دو زبان با هم آميخته مي‌شوند چنان است كه دو سپاه در نبرد مرگ و زندگي افتاده اند. تا هنگامي كه هر دو زبان به گوش مي‌آيد نبرد برابر است، اما آنگاه كه يك زبان بيش از ديگري به گوش مي‌رسد آن زبان رو به پيروزي دارد. در پايان جنگ تنها يك زبان شنيده مي‌شود، جنگ پايان مي‌يابد، يك زبان ناپديد مي‌شود و به راستي ملتي ناپديد مي‌شود.
هم کیشم!
بدان كه جنگ زبانها، مانند جنگ ميان دو  لشكر يك روز و دو روز نيست و مانند جنگ ميان ملتها يك سال و دو سال نيست بلكه سده‌ها به درازا مي‌كشد. اين زمان براي زبان بسيار كوتاه است، به اندازة يك چشم به هم زدن.
بهتر آنكه در همة جنگها شكست بخوريم ولي زبانمان را نگاه داريم. زيرا پس از مرگ زبان ملتي وجود ندارد. آدمي زبان مادري خود را در يكسال فرا مي‌گيرد و تا پايان زندگي آن را از ياد نمي‌برد. ملت نيز تا هنگامي كه زبان دارد زنده است. آدمي زبان بيگانه را در يكسال ياد مي‌گيرد اما يكساله نمي‌تواند زبان مادري را از ياد ببرد و زبان بيگانه را بپذيرد.
اي همراه و هم دینم ! بيماري واگير و مرگ زبان اين است كه تك تك مردم به زبان خويش پشت كنند آنگاه خواسته يا ناخواسته زبان بيگانه را مي‌پذيرند.
برادر! ناهمزبان‌ها را بپاييد، آنها مي‌آيند، پنهان مي‌آيند چنان كه نمي‌دانيم چگونه آمدند ، در هر گام ما را تعظيم مي‌كنند، برايمان راه باز مي‌كنند. چون زبانمان را نمي‌دانند مانند سگها خودشيريني و چاپلوسي مي‌كنند. ما هرگز نه مي‌دانيم آنها چه مي‌انديشند و نه مي‌توانيم بدانيم، چون هميشه خاموشند. كسي كه نخست مي‌آيد براي شناسايي مي‌آيد، به ديگران مي‌گويد، سپس همه مي‌آيند. شب هنگام در گروههاي بي‌شمار آرام مي‌خزند. مانند مورچگاني كه به قند دست يافته اند.
 
 
روزي ما از خواب بيدار مي‌شويم و خود را در چنگ زبان بيگانه گرفتار مي‌بينيم که گراگرد مان را ناهمزبانان فراگرفته اند. آنگاه در مي‌يابيم كه دير است. آنگاه درمي‌يابيم كه آنها كر و لال نيستند، زبان، ترانه‌، آداب و رسوم و رقصهاي خود را دارند، غوغاگرانشان هياهو مي‌كنند گوش را كر مي‌كنند. اكنون ديگر آنها خواهش و چاپلوسي و دريوزگي نمي‌كنند، بلكه دست اندازي مي‌كنند، مي‌ربايند، به زور مي‌گيرند. و اين هنگام تو در خانة خويش بيگانه‌اي، چاره‌اي نداري يا بايد با آنان به جنگ برخيزي و به زور بيرونشان بريزي يا خود خانه و كاشانه را رها كني. به سرزمين‌هايي كه ناهمزبانها تصرف كرده‌اند نبايد لشكر فرستاد؛ لشكرهاي آنها مي‌آيند تا آنچه را زبان به چنگ آورده بگيرند.
دوست عزیز! زبان از هر دژ و بارويي استوارتر است. هنگامي كه دشمن دژها و بارو‌ها را ويران مي‌كند نوميد مباش، خوب گوش دار و ببين كه با زبان چه مي‌كند؟ اگر زبان پايدار ماند بيم به خود راه مده خبرچينان و بازرگانان را بفرست تا به درون شهرها و روستاهاي از دست رفته روند و گوش فرا دارند كه واژه‌هاي ما و زبان ما در كجا پژواك دارد و در كجا به زبان ما سخن مي‌گويند و در كجا واژه‌هاي ما هنوز مانند سكة زرين كهن در گردش است.
بدان كه آن سرزمينها هنوز مال ماست، مهم نيست كه در چنگ كيست و چه كسي برآن فرمان ومي‌راند. پادشاهان مي‌آيند و مي‌روند، كشورها و شهرها ويران مي‌شود اما زبان و گوهر مليت ماندگار است بخشهاي جدا شدة كشور و مردم تصرف شده روزي دوباره به آغوش مادر زبان و ريشة خويش باز مي‌گردند.
بدان كه جدايي سرزمين براي هويت ملي چندان خطرناك نيست، شايد تنها براي يك نسل خطرناك باشد و نه بيشتر. هويت از نسلها و كشورها و شهرها، ديرپاتر و ماندگارتر است. ملت در بند بيگانه، چونان آب پشت سد است سر انجام روزي سد مي‌شكند و رودهاي كوچك به هم مي‌پيوندند.
برادرم ! زبان، آن آب است، آب هميشه آب است چه در پشت سد چه در آن طرف. زبان، آن آب پر توانِ آرام و نيرومند است كه آهسته آهسته صخره‌ها را مي‌شكافد و ملت پراكنده را از پشت مرزها و سدها و صخره‌ها به هم مي‌پيوندد . . .
 
پایان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 12:52  توسط فرشته | 
سلام

من اوووووومددددمم

كنكورمو دادم اونم چه كنكوري ؟؟ وحشتناك بود...

به هر حال تموم شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 19:1  توسط فرشته | 

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.

بادرود به تمام دوستان عزیز آریایی

عید رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم سالی سرشار از عشق ومحبت و موفقیت پیش رو داشته باشید.

بعداز این میخواستم بگم که من یه مدتی نمیتونم بیام اونم به دلیل کنکوره امسال کنکور کارشناسی دارم وباید مثل ...بشینم برای کنکور بخونم البته این پروسه از تابستون شروع شده امیدوارم این چند ماه آینده هم زود برسه تا کنکورمو بدم و راحت شم... 

۵ مرداد نه ببخشید ۶ مرداد کنکور دارم بهتون قول میدم (قول مردونه) بعد از کنکور برگردمو دوباره همپای شما دوستان عزیز وبلاگ نویسی کنیم البته با قدرت دوچندان

البته تو این مدت به وبلاگم سر میزنم ونظرات شما دوستان رو میخونم وبه وبلاگاتون هم سر میزنم

فقط پست جدید نمیزارم..

و باز هم کنکور ...بیچاره ما باید هر دوسال یه بار کنکور بدیم...دوباره باید حماسه آفرینی کنم

یادمه تو کاردانی از همه چیزم واسه کنکور گذشتم از پول تو جیبی ..لباسهای خوشکل و جور واجور ..همه پولمو کتاب خریدم ..و چند ماه با کتابام تو یه اتاق زندگی کردم دیگه کلا کتابامو قورت داده بودم

ولی بالاخره قبول شدم اونم با رتبه سه رقمی از همون موقع وبلاگمو راه انداختمو وبلاگ نویسی کردم سال پیش بودیادش به خیر ...

خوب دیگه باید برم از همه کسانی که تو این یه مدت بهم سر زدن تشکر میکنم و میخوام بهشون بگم که خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم.

دلم برای همتون تنگ میشه...

بدرود دوستان اهورایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 18:59  توسط فرشته | 
درود به تمام دوستان عزیز آریایی 

بعد از ۲۲بهمن و اون حماسه عظیم مردم در راهپیمایی (همون مشت محکم بر دهان آمریکا) نوبت یک حماسه دیگه بود به نام جنبش سبز اونم ۲۵ بهمن تواین روز اتفاقهای مهمی افتاد چون از یک طرف روز ولنتاین بود ازطرف دیگه راهپیمایی مردم برای مصر و این حرفها.....

واز همه مهمتر روز تولد من بود البته از روز ولنتاین اصلا خوشم نمیاد که مردم مثل بی اصل ونصب ها جشن میگیرن و واسه خودشون خوشحالند( ما روز اسفندگان رو داریم وبه اون افتخار میکنیم  ) و مثلا اون روز رو جشن میگیریم ...البته این خیلی عجیبه که نصف مردم حتی اسم اسفندگان رو به گوششون نخورده.....

 از اینکه هر از چند گاهی کشور بهم میریزه متاسفم وبدتر از همه این که بی دلیل جوونای مردم به خاطر به قدرت رسیدن چند نفر کشته میشن واقعا حالگیریه ...باید بگم هیچ کس دلش واسه مردم ما نمیسوزه همه فکر خودشونن و عاشق قدرت حالا هم که بعداز ۲۵ بهمن  بیانیه صادر میکنن ومثلا این اقدام رو محکوم میکنن  به خاطر اینه که صندلی هاشون شل شده... چون میدونن اگه تو این مملکت اتفاقی بیفته اولین کسایی که باید پست و مقامشون رو ببوسن و بذارن کنار خودشونن..چون با پارتی بازی اومدن بالا و شدن یه کاره مملکت تا هر غلطی که دلشون میخواد بکنن

نمونش همین حاجی بابایی منفور و عوضی که هر روز یه چیزی میگفت تن و بدن دانشجویان فنی رو میلرزوند درسته تو این دنیا دستمون بهش نمیرسه ولی سر پل صراط باید جواب ۶ هزار فنی رو که بدبخت کرده بده من نمیدونم این مرتیکه بودجه آموزش وپرورش رو چیکار کرده که حالا بعد ۳۰ سال که دانشکده های فنی پابرجا بوده میگه بودجه نداریم که خرج دانشجویای بدبخت کنیم اونم با این دانشگاه هاشون که قد یه هنرستان امکانات نداره بعدش هم تو کارشناسی ظرفیت ها روزانه رو میده به این همکارهای فرهنگیش با یه مشت بسیجی.

باورتون میشه این بی سوادا تو آموزش و پروش روزی ربع ساعت کار میکنند

یه پول مفت هم میزنن به جیب بعد ما باید تو کارشناسی رتبه دو رقمی و تک رقمی بیاریم تا بتونیم تو این دانشگاه های کوفتی دولتیشون درس بخونیم یادمه یه مدت بچه های فنی تو تهران اعتراض کردن که بلکه یه فرجی بشه اما یکی نیومد بگه شما خرین یا آدم  اوناهم کم لطفی نکردن وبا  موتورهایی که میرفت تو شکم دختر پسرای مثلا دانشجو جواب دادن که  تو این مملکت هیچ کس خبر دار نشد بابا چیکار کنیم پول نداریم بریم غیر انتفاعی و آزاد درس نخونیم..کاش ما  هم فرهنگی یا ... خدایا یعنی میشه ما مثل این مفت خورا بریم دانشگاه..

فیلتر شدن وبلاگ ها ونرسیدن پیام ها ... خودشونم ترسیدن ...مردم از این همه بی عدالتی خسته شدن..خودشون از پول نفت خوب دزدی هاشون رو کردن حال هم دارن با دادن یارانه گول مردم میزنن...حالا هم با کشت وکشتار میخوان فریاد اعتراض مردم رو خاموش کنن...

به نظرم این انقلاب داره نفس های آخرشو میکشه...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 19:53  توسط فرشته | 

به گزارش خبرنگار مهر، سازمان محیط زیست ایران اواسط بهمن ماه امسال و همزمان با امضای تفاهمنامه محیط زیستی دو رأس آهوی زنده گیری شده از دشتهای سهرین زنجان که منطقه ای حفاظت شده است را به وزیر محیط زیست قطر پیشکش کرد تا حسن میزبانی از ولیعهد و وزیر محیط زیست این کشور را به جا آورده باشد.

رئیس سازمان محیط زیست ایران که روز 13 بهمن امسال به نمایندگی از هیئت دولت مسئولیت میزبانی از ولیعهد قطر و وزیر محیط زیست این کشور را به عهده داشت به همین دلیل در مراسم روز جهانی تالابها در رامسر شرکت نکرده بود.

 برخی کارشناسان محیط زیست در واکنش به این اقدام گونه آهو را جزو فهرست گونه های در خطر به شمار می آورند و نفس این اقدام مسئولان محیط زیست را برخلاف روح حفاظت از محیط زیست و خلاف ارزشهای حفاظتی ارزیابی می کنند.

از سوی دیگر، کارشناس پستانداران دفتر حیات وحش سازمان حفاظت محیط زیست کشور با تایید خبر اهدای دو رأس آهوی زنده گیری شده به خبرنگار مهر گفت: آهو در ایران جزو گونه های حمایت شده است و آهوان اهدا شده هنوز به قطر فرستاده نشده اند و احتمالا در روزهای شنبه و یکشنبه اوایل ماه اسفند به این کشور فرستاده خواهند شد.

محمد نصرتی در ادامه با تاکید بر اینکه اکثر دشتهای ایران زیستگاه آهو و گونه های نزدیک به آن است افزود: دشتهای اصفهان، یزد، سمنان، زنجان، خراسان رضوی و اغلب جزایر جنوبی ایران زیستگاه آهو و گونه های مشابه است و آمار تقریبی نشان می دهد بیش از دو هزار رأس در سهرین زنجان، دو هزار رأس در اصفهان و همین طور در خراسان و شیر احمد بیش از هزار و 500 راس زیست می کنند.

این کارشناس حیات وحش تاکید کرد: چون در کشور لیست قرمز ملی تهیه نشده نمی توان آهو را در لیست قرمز به حساب نیاورد. این گونه به لحاظ قوانین و سازکارهای حقوقی جزو گونه های تحت حمایت سازمان حفاظت محیط زیست است. با این حال پروانه شکار برای شکارچیان آهو بالاتر از 15 راس در سال صادر نمی شود.

این کارشناس دفتر حیات وحش گفت: دفتر حیات وحش سازمان حفاظت محیط زیست در جریان اهدای آهوان ایرانی به قطریها هست و این رویه از قدیم مرسوم بوده و این آهوان نیز اهدا شده اند. 

اهدای گونه های در خطر و یا حمایت شده از سوی سران کشور ایران به همسایه های عرب خلیج فارس مسبوق به سابقه است و پیشتر نیز مسئولان ایرانی زوج گوزن زرد ایرانی را به امیران شیخ نشین اماراتی پیشکش کرده بودند که طبق مستندات موجود این گوزنها سر از دیگر کشورهای منطقه درآوردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 10:58  توسط فرشته | 

تپشهای قلبم را به باور خاطره هايم پيوند می زنم ،

و سرزمينی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاريخ ، برای نوباوگان خاک و تازه به دوران
رسيدگان تاريخ زمزمه می کنم .

زمزمه می کنم که :

من از نسل شب شکنان روزگارم ،

من از نسل نورآفرينان پاک ،

ا
ز سلاله پاک آريائيان بردبارم ،

منم ميراث هزار ساله زمين ،

همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،

همان پيام آور مهر و دوستی ،

همان گرفته در فش آشتی بر دوش

نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز

مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر

که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛


.
. .



شب است و گيتی غرق در سياهی

شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی

ب
اور به نور و روشنايی است ،

که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند

و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند

تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،

شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم . . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 12:15  توسط فرشته | 

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که به جای افکارش زخم تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 9:43  توسط فرشته | 

هست بحق، کوروش کشورگشا

                             مرد گرانمایه تاریخ ما

نام ورا برده بصد عز و فخر

                             یکسره تاریخ نویسان دهر

گشت شهنشاه بزرگ و دلیر

                             از همه رو نابغه ای کم نظیر

یافت به عزم از همگان برتری

                             تکیه به مردی و به نام آوری

بود قوی همت و با قلب شیر

                             بخت جوان داشت و تدبیر پیر

داشت برازنده، صفاتی چنین

                             تا که شه پارس شد آن نازنین

هم به چنین خصلت فرخنده بود

                             کاین همه کشور به سیاست گشود

اوست که با فکر بجا و درست

                             رمز ترقی و سعادت بجست

اوست که با رأی متین و رسا

                             کرد به خود یار، دل شرق را

فتح نمود آن شه گیتی گشا

                             لودیه و بابل و هم سارد را

داشت چو اندیشه پاک آن دلیر

                             مهر و وفا کرد به قوم اسیر

خلق، به آسایش و نعمت گذاشت

                             کار به رسم و ره آنان نداشت

دست وفا بر سر مردم نواخت

                             معبد هر ملتی از نو بساخت

با ملل بسته به فرمان خویش

                             کرد صمیمیت از اندازه بیش

گر ز وطن، دشمن بدخواه راند

                             دوست یکرنگ بجایش نشاند

دادگری کرد به هر قوم و فرد

                             بُرد زیاد، همه رنج نبرد

هر چه که ویرانه بُد، آباد کرد

                             زین عملش، قلب همه شاد کرد

ساخت زنو معبد بابل همی

                             تا بنهد بر دلشان مرهمی

در اورشلیم ز راه وفا

                             کرد زنو معبد زیبا بپا

خاک فنیقییه که ویرانه بود

                             بهترو زیباتر ازاول نمود

داد زنو رونق و بنمود شاد

                             شاه جوان بخت جوان، قوم ماد

حاکم هر شهر رشید و قوی

                             بر اثر مرحمت خسروی

داد و دهش بر همگان می نمود

                             عقده زدلهای همه میگشود

راحت و آرامش و آزادگی

                             داد و زدائید زدل بردگی

تکیه برآسایش آینده کرد

                             نام نیاکان نکو زنده کرد

گشت به اقبال وی، ایران بزرگ 

                             ملت آن مردم راد و سترگ

دانش و فرهنگ وی اندر جهان

                             شهره و سر ازهمه همگنان 

نور تمدن همه جا تافته

                             مایه راحت همه جا ساخته

سایه ایزد همه جا بر سرش

                             شاهد مقصود همی در برش

وسعت مُلکش زفلک بیشتر

                             حُکم وی از حُکم همه پیشتر

نیروی غیبی همه جا یاورش

                             حافظ شاهنشهی و افسرش

منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 16:28  توسط فرشته | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درود به دوستان عزیز آریایی. به تارنمای پاسبان پاسارگاد خوش آمدین.
من یک آریایی وعاشق وطنم هستم ودرباره مردمان ایران زمین مینگارم.
و از تمام دوستان آریایی و وطن پرستم استقبال می کنم.
امیدوارم که با نظرات خودتون منو دلگرم کنید.
وطن یعنی نژاد پاک کورش
سپردن سر به راه خاک کورش
وطن یعنی که منشور رهایی
وطن یعنی نماد آریایی(سورنا آرام)

نوشته های پیشین
مرداد 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
شهریور 1388
پیوندها
ایران برای همیشه
سورنا آرام
من يک ايراني ام
پندار نيک
سربازان کورش بزرگ
اشعار پارسي زبانان ايران زمين
پسرک آريايي
وهومن
ايران سرزمين مهر
به نام وطن براي ايران
مهيار آريايي
زادمهر همیشه سرافراز به پارسی(حسن توکلی رودسری).
اهورامزدا
به خشنودي اهورامزدا
وارثان کورش بزرگ
پسر پارسي
سپنتا سرای ، یعنی سرزمین مقدس
يک دوست آريايي
ایران باستان تمدن فراموش شده
کورش بزرگ شاه شاهان آزادمردآزادمردان
تاریخ معاصر ایران
پارس وپچ (مرجع تاریخ و فرهنگ ایران)
تورا اي وطن دوست دارم
Eastern eagle
باشد که جهان بفهمد کورش که بود؟
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM